تبليغاتX
دختری با جریان 666 ولت!

دختری با جریان 666 ولت!

ایمان داشته باش به بردن!برگ برنده از آن تو خواهد شد!

اینروزا بارون که میگیره، فحش میدم! به همه اونایی که چتر دارن، به همه اونایی که چتر میفروشن، به همه ی اونایی که به فکر حل شدن تو هم نیستن! به همه ی اونایی که...

لباسا که خیس میشه، دکور صورتا که میاد پایین، موها که به هم میچسبه، همه چی قشنگ تر میشه! طبیعی تر ، و تو بهتر میتونی انتخاب کنی!

کسی رو که دوست داری وسط چها راه بغل کنی، خودتو تا جا داره بچسبونی بهش، تا دلت میخواد لباشو بمکی، و بارون همین جوری شُرّ و شُر تو سر و صورتتون بزنه، ماشینا با سرعت از کنارتون رد شن و بوق بزنن، آدما با چشای گرد و متعجب نگاتون کنن و بگذرن و هیشکی هیچ غلطی نتونه بکنه!

آخ که چه حالی میداد! اینکه هر روز و هر دیقه واسه خودت زندگی میکردی، با اونی که همون لحظه دلتو میبرد، با همون حسّی که میخواستی، با همون غریزه ای که فوران میزد و بعد همه چیز خوب میشد!

اونوقت روحت دیگه زندونی نبود!

میرفتی با خیال راحت میشستی رو نیمکت پارک و مشت مشت پاستیل میذاشتی تو دهنتو و به یه نقطه زل میزدی! بدون اینکه متلک آدما رو بشنوی، بدون اینکه پچ پچشون گوشتو اذیت کنه، بدون اینکه حرفی دنبالت باشه!

اما حالا یه چیزی هست که اذیتم میکنه!

زندگی در جریانه، ظاهراً هیچ مشکلی نیست، هنوز دنبال یه هدفایی هستم، هوای آسمون شهرم گهگاهی باب دل من میشه ولی...

انگار هنوز یه چیز کمه، هنوز عطش دارم، هنوز سیر نشدم ، هنوز چشمم دنبال یه چیزه که نمیدونم چیه!

بی خیال تمام این حرفا!

دوباره که بارون بزنه من باز سر به هوا میشم! بازم کر میشمو صدای هیچ کسی رو نمیشنوم، بازم کور میشم و کسی رو نمیبینم، بازم لال میشم و با کسی حرف نمیزنم. باز سر همون چهار راه تو خیالم باهات عشقبازی میکنم، باز به گور بابای تموم چترا تُف میندازم!

پ.ن1:"دوست دارم آن را که خدای خود را گوشمال میدهد، زیرا عاشق خدای خود است و میخواهد به غضبش فنا شود!"     نیچه

پ.ن2: نه قراری، نه دیاری که بر آن رو بگذارم/ به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم؟/چه امیدی به سپیدی ؟ که به رنگ شب تارم/ تو سپیدی، من سیاهم/ خسته ای گم کرده راهم / گنه تو بیگناهی/ بی گنه غرق گناهم.../ تو سپید و دل سیاهی، من سیاه دل سپیدم!            اینم از داریوش

پ.ن3: به من مجال بده، تنها به اندازه ی یک بوسه! برای تا ابد ندیدن من یه عمر فرصت داری...

پ.ن4: وقتم به شکل وحشتناکی پُره، از خوابمم نمیتونم کم کنم چون تنها لذت فعلیه زندگیمه!هیچ کسی رو هم نمیبینم.سیستمم هم جمعه به جمعه روشن میشه! همه ی اینا رو گفتم که این توهم تو ذهن خواننده ایجاد شه که من آدم مهم و درگیری هستم، همین!

پ.ن5: داره زمستون میاد! خدا به من رحم کنه. سرما کابوس زندگی منه! به شدت عصبی م میکنه، متنفرم ازش و برای گرم شدن حاضرم هر کاری بکنم! طبق آمار میزان جرائم من در ماه های سرد سال به شدت افزایش پیدا میکنه! لعنت به کاپشن قرمز!

پ.ن6: اخرین کلام را که بگویم، در دهانم یک تکه زغال گداخته میگذارم! تو واپسین گوشی باش که مرا شنفته است! قرنها سکوت کافی خواهد بود برای فهم آخرین کلام من...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:46 توسط آنوسیا |


در خوابهایم که بویت میپیچد وسوسه میشوم! بخار گرم نفس هایت روی شیشه ی یخ زده ی احساسم مینشیند و دعا میکنم در دل، که شب تا ابد امتداد یابد...

دوست دارم تنم ، دفتر نقاشی ات شود. میخواهم با تیغ روی بدنم بکشی و خون همه جا را رنگین کند! میخواهم درد بکشم، فریاد بزنم و هیچ کس نباشد که دهانم را ببندد!

دلم میخواهد تو خفه شوی، حرفی برای گفتن نداشته باشی و فقط خوب زجرم بدهی، و گاهی با تازیانه مجالم را ببرّی، و وقتی حسابی از حال رفتم یک سطل آب یخ روی سرم بریزی! دلم میخواهد بمیرم! با همین شکنجه ها، با همین دردها، و عمیق تر از همه، دردی که در دل دارم!

بگذار دنیا را از زاویه ای دیگر نگاه کنیم!

از آن بُعدی که فرصت برای بخشیدن نیست! آنجا که فقط می ستانند و رقص شرور نخواستن آدم را دیوانه میکند!

آنجا که جادّه ها آنقدر بیرحمانه ادامه دارند که یکدیگر را فراموش میکنیم، آنجا که کبوترها همه به درد ناپاکی گرفتارند و فصل ها همه فصل سقط جنین عشق است!

نه از کولاک نگاه تو خبری هست، نه از رنگ شهوتناک پوست بدن من!و آن اتاق خالی تا آخر دنیا خالی میماند!

کفن خنده را از روی لبهایم جمع کرده ام! مزه ها انگار تفاوتی با هم ندارند دیگر، و دستهای من آنقدر سرشار خالی شدند که جایی برای دستهای تو ندارند!

آغوشت را به روی تمام زخم های من بگشا! میخواهم تمام خون و چرک های عفونی ِ روحم را روی احساسات تو بریزم! میخواهم دستهای تو را بگیرم تا همزمان جان بدهیم! میخواهم در آغوش تو بمیرم...

با تو!

پ.ن1: "من برای درد خود نامی انتخاب کرده و آن را "سگ" می نامم. درد من به اندازه ی هر سگی، وفادار، مزاحم، بی شرم، سرگرم کننده و باهوش است. من میتوانم این درد را صدا کنم و دق دلی های خود را، آنگونه که دیگران روی سگ خود، نوکر خود و همسر خود خالی میکنند، بر سر آن خالی کنم!" نیچه

پ.ن2: پشت این پنجره ها دل میگیره/ غم و غصه ی دل ُ تو میدونی/ وقتی از بخت خودم حرف میزنم/ چشام اشک بارون میشه تو میدونی/ عمری ِ غم تو دلم زندونیه/ دل من زندون داره تو میدونی/ هر چی بش میگم تو آزادی دیگه/ میگه من دوست دارم تو میدونی...   اینم تِم این غروب جمعه ام

پ.ن3: این روزها تنها یار مهربان من " کتاب" است!

پ.ن4: هوا دو نفره هم که باشد، جمعیتی در من است که آسوده ام نمیگذارد!

پ.ن5: اینروزا کرم ِ انجام دادن یه کارو گرفتم! وقتی بیرونم، علاوه بر اینکه هدزفری تو گوشمه و هیچی جز صدای موزیک نمیشنوم، بعضی جاها دلم میخواد چشامو ببندم و با چشم بسته راه برم! وقتی چشامو میبندم بوها قوی تر میشن! قدم زدن میون یه عالمه بوی مختلف! یه حس عجیبی داره! انگار درکت یه جورایی بالا مبره! به امتحان کردنش میرزه! خطر داره، ولی چون گوشم مسدوده فُش هارو نمیشنوم!

پ.ن6: باز باران با ترانه، میروم دیوانه خانه... یه جوری ام!

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:51 توسط آنوسیا |


چشمهایم را سخت به هم می فشارم! دردی کُشنده در سرم پیچیده! مغزم بیهودگی ِ کلامی را جستجو میکند! برای خون بالا آوردن هنوز چند سپیده دم دیگر باقی مانده و من، هنوز آنقدر ناگفته دارم که با فرشته ی مرگ معامله کنم!

بوی هرزگی پیچیده اینجا! احساسات متلاطمم دیگر برایشان فرقی نمیکند به کدام سمت بروند، و اینجاست که شعر های حرام زاده ام متولد میشوند!

نمیدانم چه کسی قلبم را آبستن احساس خویش کرد و کدام چشم بود که با یک نگاه قلبم را به سر میز فحشا دعوت کرد!

آری! قلبی که نداند برای چه کسی میزند سوداگر میشود!

من از اندام های برهنه و بی حیا نمیترسم! از افکار هوسران و قلبهای بی صاحبی میترسم که بدون ترس از شناخته شدن فساد میکنند!

از کنار آدم های زیادی رد میشوم، و گاهی از کنار خودم! بوی گند نجاست افکار انسانها.... واااای!

ما از همین جا بوی دوزخ گرفته ایم! انقدر تَن هایمان جذامی شده اند که تنها مانده ایم! در قرنطینه ی گناه های لذت بخشمان، و چقدر دل بردن و فریب دادن به ما میچسبد این روزها!

شرم های لطیف دیگر بویی ندارند!

و کمترین فاصله امروز پیراهن نازکی ست که به آسانی دریده میشود! برای تو و من دیگر ما شدن از جان گذشتن نیست، از تن گذشتن است!

عزا بگیریم! برای تمام سقف های مقوایی که یکی از همین شبها بر سرمان آوار میشود، و افسوس! افسوس که دستهایمان خالی از تمام انسانیت است...

پ.ن1: " کاش میشد همه ی کلیدها به سرعت برق گم شوند و در سوراخ هر قفلی، تنها شاه کلید بچرخد! در هر زمانی، هر شاه کلیدی، چنین می اندیشد!"      نیچه

پ.ن2: کوچه ها باریکن، دکّونا بستس/ خونه ها تاریکن، طاقا شکستس/ از صدا افتاده تارو کمونچه/ مرده میبرن، کوچه به کوچه...  مرسّی فرهاد!

پ.ن3: فضا خیلی هم رمانتیک نیست! بوی خوبی میاد فقط! یه جای زیادی دنج، همراه با چیپس و پنیر و سالاد ذرت. حرف خاصی نیست، همه فکره! اونم از نوع غیر اخلاقی! رژه رفتن تو افکار جنسی همدیگه! و تقابل دستای یخ و دستای داغ! هیچ اتفاقی نمیفته! هیچ وقت قرار نیست بیفته! نوشیدن مالت شکلاتی بدون الکل، کف میکنه، هم نوشیدنی، هم یکی از ما دو نفر! توهم شامپاین... وقت تموم میشه! یه عالمه دسمال کاغذی مچاله شده! داغه، میندازم رو میز، حس بدیه! وقتی تو دستم میگیرمش! آدمو یاد چیزای بد بد میندازه! ولی ... همیشه احساسات داغ منم اینطوری پیچیده شدن تو دسمال و بعدشم سطل آشغال پناهشون داده! آخر همه ی بازیا همین بوده.

پ.ن4: دوست داشتن همیشه در حاشیه س! اینروزا یه اصطلاح جدید یاد گرفتم! " شریک جنسی" ! جالبه! و فوق العاده مزخرف

پ.ن5: کمی اشتها پیدا کرده ام، قورباغه ام را قورت میدهم! ولی در گلویم میماند، مث حنّاق! پشیمان میشوم، مث سگ! فعلاً همانجا گیر کرده، مث ....

پ.ن6: جمعه حرف تازه ای برام نداشت، هرچی بود بیشتر ازینها گفته بود...

پ.ن7: یه هدیه ی خیلی قشنگ گرفتم، یه تابلوی فوق العاده از یه منظره ی محشر! شاید اینروزا با نگاه کردن به اون یکم سبز بشم! دوسش دارم.

پ.ن8: آخرین فال قهوه ای که گرفتم یه چیز عجیب غریب تو فنجون افتاد! یه بنده خدایی خیلی واضح دولّا شده بود یکی ام از پشت داشت ترتیبشو میداد! دروغ نمیگم، به جان خودم! شاهد هم دارم. فقط موندم این چه معنی ای میتونه داشته باشه روم به دیفال!

پ.ن9: خیلی غریبه ها هستند که یه روز برات بهترین آشنا میشن، بدون اینکه حتی خواسته باشی و انگار عطرشون آشناس برات! و خیلی آشناها یه روز برات انقدر غریبه میشن که دیگه نمیتونی عطرشونو دوست داشته باشی!

پ.ن10: تن ِ تو، نازک و نرم ِ مث برگ/ تن ِ من، جون میده پر پر بزنه زیر تگرگ/ دست ِ باد، پر میده برگ ُ رو هوا/ امّا من " موندنی ام" تا برسه دستای مرگ...

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:14 توسط آنوسیا |


آه!

دست نوشته هایم را باد برد، و شاید سرزمین ذهن تو ، گرفتار طاعون کلمات من شود، و چقدر خوب میشود که تو، تا ابد در افسون واژه های من بمانی و من، ساحره ای شوم که تو را طلسم کرده ام! و تو نفرین شده ی تبعیدی ِ قلب من میشوی...

وقتی مجبور باشی هر روز هزار بار به صدای قُلپ قُلپ کثافت ِ احساسات ِ  طغیانگر من گوش کنی، کم کم عادت میکنی! به تمام اتفاقاتی که قرار است بیفتد، به تمام نابهنجارهایی که خواسته و ناخواسته به من مربوط میشود، به همه ی منحوسی ِ من! به همه ی شرارت من... عادت میکنی!

و عادت ، سرچشمه ی باور است! غلط یا درست مهم نیست! اصل فنا شدن است! مُردن تو! نماندن ِ من، تمام شدن ِ ما!

شوخی های قشنگت را نگه دار برای زمانی که دوست داری مرا احمق فرض کنی، و وقتی که دلت میخواهد باور نکنی که قرار است دندانهایت یکی یکی از جا کنده شوند این اتفاق میفتد، و با این حال من هنوز بوسیدن لبهای خون آلود ِ تو را دوست دارم، حتی لحظه ای که دیگر هیچ حرفی برای گفتن میان ما باقی نمانده!

جمعه ها همیشه حسّ عجیبی دارند! هیچ انتظاری در کار نیست! تمام غمش به همین چشم به راه نبودن است، و من شاید هر روز ِ دیگری به بهانه ای، منتظر کسی باشم، اما جمعه ها... هرگز!

من جمعه ها فقط دلم میگیرد! انقدر که بوی گند کسالتم همه را کلافه میکند و من خودم این را میدانم! اتاق را ترک میکنم! روبروی نامفهوم ترین سوال زندگیم مینشینم و او، عاجزانه از من میخواهد جواب او شوم! و من در میابم که به همان اندازه پیچیده ام که ساده ام!

کاش میرفتی! برای همیشه!

آنوقت دلم حد اقل به این خوش بود که در نظام هستی و کائنات نقشی دارم! نقش یک منتظر! نقش یک چشم به راه!

اما حالا هیچ چیز نیستم... هیچ کَس نیستم جز کسی که، هر روز احساسی با طعمی تازه را استفراغ میکند!

پ.ن1: " به دنبال بهترین یا بدترین امیال و گرایشات خود برو، و به هر حال به سوی نیستی ات گام بردار!" نیچه

پ.ن2: قسمت شریر و شیطانی ِ وجودم داره بی محابا تلاش میکنه برای بروز دادن خودش و درک و تجربه ی بیشتر خیلی از مسائل، و همچنان سگهای فرشته صفت نیمه ی روشنم دارن پارس میکنن!  نبرد خوبی و بدی! اتفاقی که هرجایی میتونه بیفته! من فقط تماشاچی ام! دارم نگاه میکنم ببینم کی برنده میشه! بدون هیچ جانبداری! بدون هیچ شرط بندی!

پ.ن3: اشتهایی ندارم، حتی برای قورت دادن قورباغه ام!

پ.ن4: خیلی دلم میخواست روبروی اون کسی که باید روبروم بود میشستم و هرچی سوال توی ذهنم بود و فکر میکردم اون فقط میتونه جوابشونو بده ازش میپرسیدم، و وقتی تمام جوابهاشو میشنیدم به این فکر میکردم که من چقدر احمق بودم که فکر میکردم اون باید جوابای منو میداده! چی دارم میگم؟

پ.ن5: باید قوی بود! خیلی بیشتر از همیشه! فعلاً هدفم همینه! فقط...

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 18:22 توسط آنوسیا |


* مرض پیچوندن گرفتم اینروزا! هرکی هرجا باهام قرار بذاره دست خودم نیست، چند ساعت قبلش یه دردی پیدا میکنم می پیچم به بازی! ربطیم به جنسیت طرف نداره! رفیق و نارفیق هم نمیشناسم! حوصله ی بیرون رفتنو ندارم! حسّ میخ آینه شدن و حاضر شدن و از خونه دل کندن رو ندارم! فقط دوست دارم از صُب تا شب بتمرگم تو خونه و هی DVD عوض کنم و فیلمای جورواجور ببینم و قسمتای آخر سریال فرار از زندان رو هم تند تند پشت هم ببلعم! تو دلمم کلّی به سارا تنکردی حسودیم شه که همچین چیزی گیرش افتاده!

توی اینروزا فقط رفیق تو دلیام که همشون از خودم بدبخت ترن بهم حال میدن! اونم فقط تو مکان! خونه ی خودمون! و بعدشم خوردن و مصرف و استعمال هرچی که واسه آدمیزاد مضرّه!

* چند روز پیش یه سر به بلاگمو نظراتش زدم کمی تا قسمتی کف و خون قاطی کردم! قسمت کانتر بازدیدکنندگان روز رقم 188525 نفر بازدید رو نشون میداد و 388 نفر هم آنلاین بودند! احتمالاً یه جای کار میشنگیده چون ازون روز نمیتونم قسمت بازدیدامو چک کنم! شایدم از ازدحام بیش از حد آمپر زده بالا و انفجار!

* خیلی وقت است که توان نوشتنم نیست! شعرهایم نه نام دارند و نه نشانی! حتی نمیدانم برای چه کسی باید بنویسم! دیروز غروب که دلم خیلی تنگ بود، به تمام احساساتم شک کردم! شاید من تنها به دنبال دوست داشتن میرفتم، تا کسی متولد شود که واژه هایم به شوق او لبریز شوند! من فقط دل میبستم که شعرهایم نا تمام نمانند! و امروز که هیچ کس، نمیتواند احساساتم را بر انگیزد، دفتر شعر من بی رحمانه خالیست.... حتی از واژه های سرد!

* یه خواب چطور میتونه یک روز کامل آدم رو به گ/ا بده؟

جواب: به راحتی!

دیشب تا صُب داشتم خواب کسی رو میدیدم که تا حالا ندیده بودمش! ولی محشر بود! تمام حواسم بیدار بودن! اصلاً میدونستم خوابه، ولی معرکه بود! حتی چند بار بلند شدم دوباره خوابیدم و هر دفه یه پارت جدید! دم دمای صُب بود و من تا دسته به طرف دل بسته بودم! دقیقاً نیم ساعت مونده بود از خواب بیدار شم و تو خواب در اوج خوشبختی بودم که طرف به طرز نامرد وارانه ای خیانت کرد بهم! خیلی سوختم! با هق هق بدی از خواب بیدار شدم! گفتم حیف یه شب کامل که تو چشام جا دادمش! تمام امروز دپسرده بودم! به قول راجو میگه این خوابا تعبیرش اینه که تو خوابم به ما خوشی نیومده و شانسمون همه جا تخ/میه! راس میگه! به جان خودم!

* این پستمم شبیه دفتر خاطره شد! عب نرّه! دل ِ دیگه! یه جور باید خالی شه وگرنه میترکه! زمان هم کماکان میگذره و روزگار به فلان جاشم نیس ما چجوریاشیم! خوبم! توپّم! توپ ترم میشم! از همه ی اونایی که هنوز حرفای قشنگشون تو وبلاگمه تشکر میکنم و معذرت میخوام به خاطر تاخیر تو جواب دادن! ایام به کام همه...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 21:31 توسط آنوسیا |


روبرویت که می نشینم تمام حواس پنجگانه ام از کار می افتند! هرچه میخواهم عطرت را به درونم بکشم نمیشود! بویت را میشناسم ، ولی از ثبت آن در حافظه ام عاجزم!

دستهایم را روی دستهایت میگذارم! هیچ عکس العملی نشان نمیدهی! بغض میکنم، هیچ توجهی نمیکنی! با تو حرف میزنم، نمیشنوی! انگار نه انگار روبرویت ماتم گرفته ام، انگار نه انگار قطره های اشک روی گونه هایم میلغزند!

سر به هوا تر از همیشه ای! نزدیک تر میشوم، لبهایم را روی لبهایت میگذارم. همزمان گرمای نفسهایم روی گردنت مینشیند ، رویت را بر میگردانی! تمام بدنم یخ میزند، لبهایت مزه ی عجیبی میدهند! انگار اولین بار است که می چشمشان، ولی طعمش خیلی زود میپرد! قادر به حفظ و ضبط هیچ حسّی نیستم امشب! تو هنوز حتی کلمه ای با من حرف نزدی!

خودم را به درو دیوار میکوبم، مشت به زمین میزنم! انگشتهای زخمی و خونی ام را جلوی چشمهایت میگیرم، از اتاق بیرون میروی، ته دلم خوشحال میشوم، شاید دلت سوخته، شاید رفته ای تا مرحمی برای زخم هایم بیاوری! به اتاق بر میگردی، با یک فنجان چای داغ! خونسرد و سنگی پشت میز کارت مینشینی! کم میاورم، این همه نادیده گرفته شدن را تاب نمیاورم، هق هق میزنم زیر گریه! انقدر اشک از چشمانم میرود که دیگر نایی برای زنده بودن ندارم!

یک جرعه از چای ت را سر میکشی! به صورتت خیره میشوم! خطوط در هم پیشانی ت فکرم را مغشوش میکند، مشغول نوشتن میشوی! سبک تر از پر کاه از جا میکنم، بدون اینکه مرا ببینی از پشت سرت خم میشوم روی کاغذ سفیدی که روبرویت گذاشتی و زُل میزنم به کلمات عجیب غریب روی صفحه!

برای عشقی که تنها خاطره اش با من مانده:

بوی پاییز که به مشامم میرسد، هوس بهار میکنم! هوای تو را، هوس تورا که رفته ای، بدون چشمهای من که میگفتی زندگی بدون آنها محال است، تویی که پر کشیده ای با بالهای سحر آمیزت، و مرا تنها گذاشته ای با این دستهای حقیر!

رفته ای و نمیدانی اینجا چقدر احوالاتم پریشان است، نمیدانی طعم چای بدون شیرینی لبهایت چقدر زهر است، نمیدانی من چقدر حوصله ی هیچ چیزو هیچ کس را ندارم، رفته ای و نمیگویی شاید دنیا برای من همان حضور چشمهای تو بود! رفته ای و نمیگویی....

خودکار آبی از دستش می افتد! سرش را میگذارد روی میز، هق هق گریه اش اتاق را گورستان میکند، سرش را بلند میکند و با دلواپسی کشوی میزش را باز میکند، قاب عکسی را که گوشه اش را با ربان مشکی بسته نگاه میکند، میبوسدش، روی سینه اش میگذارد و دوباره صدای گریه...

به یاد میاورم که من مُرده ام و ذوب میشود روحم!

پ.ن1: نه! هیچ کس نیست!

پ.ن2: در این پاییز بی احساس، دلم هوای کسی را کرده است که برایش بمیرم، و او حتی نداند، حتی برایم ننویسد، حتی نفهمد من بهارم...

پ.ن3: وقتی میگم تمومه ، دیگه تمومش کن! تو دوباره شروع میکنی! دوباره میای، تو خوابم، تو خاطرم، تو خطوط تلفنم... دیگه هیچ لذتی نداره واسم خنده هات! من خط زدمت! باور کن، باور کن...

پ.ن4: برای خالی نبودن عریضه اینروزا به خودم هدیه زیاد میدم! خودمو دعوت میکنم رستوران! برای خودم سیب زمینی و نوشابه سفارش میدم با غذام! نه فکر کالری ام، نه فکر جیبم! پیاده روی میکنم خفن، و کتاب " حکمت شادان " نیچه میخرم! میخوام شاد باشم، تو صفحه های اولش نوشته، کسی که نمیخندد، همان بهتر که مرا نخواند! از ته دل میخندم! به همه ی چیزایی که ندارم! و ولوم دستگامو با آهنگای مبتذل رپ انقدر بالا میزنم که بکارت پرده ی گوشم دستخوش حوادث میشه! گور پدر هرچی که پیش آید!

پ.ن5: آدم هر از چند گاهی با خودش حال کنه خیلی حال میده! به جان ِ خودم!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:19 توسط آنوسیا |


به همان سادگی بود که لیوان ِ نوشیدنی دلچسبت را سر کشیدی! قصه ی تمام شدنم لابلای سطر سطر کتاب عجیب زندگی!

همیشه وقتی موهومات میبافتم بهم ، کسی بود که در قلبم رژه میرفت و تمام احساسات ریز و درشتم را قلقلک میداد! من برای نوشتن تلخ ترین شعرهایم هم، طعم فراموش نشدنی تو را در دهانم مزه مزه میکردم و آنقدر کلمه ها آرام بخش بودند که تمام بسته های مسکّن را دور انداخته بودم! امروز امّا جایی ایستاده ام که نه دستی را برای نوازش موهایم میخواهم و نه عطری را برای مستی ام…

امروز همان روزیست که تمام مزه ها حالم را بهم میزنند و هوایی ام میکنند برای بالا آوردن! ویار قلبم است انگار! و هنوز نمیدانم چند ماه ِ دیگر مانده به تولد ِ تردید ِ ابدی ام

به جُرم ناپاکی متهم میشوی!

بهای قدّیسه شدن را باید پرداخت! 40 شب همبستری و مکیدن اندام یک جذامی! هیچ راه ِ فراری نیست! همینکه ازین اتاق جان ِ سالم بدر ببری، چند قدم آنطرف تر تو را به ضرب گلوله هایی از جنس مرگ به درک میفرستند! فرشته های ناپاکی که آنقدر هرزگی کرده اند که حتی پوشیدن لباس سپید هم سیاهیشان را نمیپوشاند!

انکار کن!

همین حالا در مقابل او تعظیم کن و اقرار کن به هیچ بودنت! تمام شکوهت را انکار کن که اینجا کسی با لالایی های تو خوابش نمیبرد! انکار کن قلبت را و معشوق را حتی لحظه ای به یاد نیاور!

معشوق تو، محبوب تو، معبود تو، همان ابلیسی ست که تو را خواب میکند برای کشتنت، برای بریدن دست و پا و نخاع و عصب هایت، برای حل کردن خودت و تمام خاطراتت در وان اسید!

و شاید روزی کشیدن عکس صورتت با موم روی سطحی صاف اوقات فراغت جهنمی اش را پر کند!

هرگز کسی را باور کن! این درسی ست که امشب به تو میدهم...

پ.ن1: طلوع من، طلوع من... وقتی غروب پر بزنه، موقع رفتن منه...

پ.ن2: "بشو، هر آنچه هستی!"                 نیچه

پ.ن3: فاجعه رو همیشه وقتی باور کردم که خورشید از راه رسیده! که هوا روشن شده، که حقیقت کثیف با دندونای زرد و کف کرده ش بهم لبخند زده! تا وقتی شب بوده، باور نکردم! گفتم دروغه! منتظر معجزه شدم، امید داشتم، اما... صبح که میشه مجبورم که باور کنم! همیشه دردامو صبح زود فریاد زدم، از بُن جگرم... خورشید خیلی وقتا واسم نفرت انگیز بوده! اگه همیشه شب بود من هنوزم تو خوش باوری و رویای خواب بودم...

پ.ن4: هنوز حقیقت های کثیف رو بیشتر از دروغ های قشنگ دوست دارم!

پ.ن5: فردا صبح که بشه باز میشینم یه برنامه ی خوب واسه آینده م طرح ریزی میکنم، مث این 23 سال و خورده ای که گذشته از عمرم...  هنوز هم امیدوارم که همه چی همونطوری شه که میخواستم! اگه همه چیزو از من بگیرن امیدم رو نمیتونن بگیرن ازم! به من میگن " جون سگ ! " تو مایه های جون سخت...

پ.ن6: لبای وانیلی متهوعم میکنن!

پ.ن7: دارم وارد فاز سرنوشت ساز زندگیم میشم! حالا موقع جذب تمام نیروهای فوق بشری زنگیمه!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:9 توسط آنوسیا |


روزگارم را وقف چشمهایت کردم، همان روزها که میشد دردها را در گونی چپاند و از در پشتی ِ اتاق دل به کوچه انداخت و من دردهای تو را هم جمع میکردم تا یادگاری روی دیوار بمانند!

وقتی علامتها را نادیده بگیری، باید منتظر حادثه باشی!

و اگر چشمهایت را ببندی و زندگی را بی پایان تجسم کنی، تکراری از روزمرّگی ها و دوباره و چند باره اتفاق افتادن ِ تمام حوادث تلخ و شیرین ِ زندگیت به صورت متناوب و پایان ناپذیر با همان درجه و کیفیت، آنقدر خسته و ملال زده میشوی که تعریف زیبایی از مرگ در ذهنت نقش میبندد!

نقطه ی گریز از مرکز! تو و ناتوانی ِ قلب من برای یک ارتباط مسالمت آمیز! روابط نامعلوم و تمامی ِ سوالهای عجیبی که اینروزها مغز بیچاره ی مرا به هرج و مرج کشانده است!

خودم را روی صفحه رسم میکنم! احساساتم را مینویسم و با تمام رنگهایی که در ته ِ جیبم مانده آخرین نقطه ی امیدواری را تا میتوانم پر رنگ میکنم!

تمام جوانب را که در نظر میگیرم، معادلات را که از اصم به معلوم میرسانم، محال ها را که کنکاش میکنم... خسته میشوم! باز به یک جواب میرسم اما...

شاید روی کاغذ و طبق پیش بینی ها بازنده باشم امّا... شرط بندی ِ پاسکال! طبق قانون ِ احتمالات میتوان به بُردن هم فکر کرد! حتیّ اگر نه " ایمان " ای باقی مانده باشد ، نه " برگ برنده " ای....

هرچه فکر میکنم نمیفهمم چشمهای تو در این بیابان ِ برهنه ی افکار مالیخولیایی من چه غلطی میکردند!

پ.ن1: تصمیم گرفته بودم دیگه خفه خون بگیرم ُ ننویسم ولی انگار یه جای کار میلنگید! کجا؟ نمیدونم! مینویسم! کم! حتی اگه دیگه هیچ چشمی راغب به نوشیدن ِ معجون ِ خزعبلات سمّی خطوط ِ این مغز هرزه نباشه، من باز دلم استفراغ ِ کلمات میخواد!

پ.ن2: یه روزی زیاد به "ایمان" داشتن "ایمان" داشتم! ولی حالا دارم شک میکنم! به همه چی! اول از همه به خودم، آخر از همه هم به خودم! نیچه میگه ما خدا رو خودمون ساختیم! و بعد اونو کشتیم، خودمون! میگه خدا مرده...  میگه ما آدما خدا رو کشتیم... نمیدونم! دارم دیوونه میشم! دلم میخواد همیشه ته ِ دلم یه اعتقادی بمونه! حالا به هرچی!

پ.ن3: "when Nietzsche wept" وقتی نیچه گریست... معرکه س! یه کتابه! رمانه! پُر از چالش های فکری، مخلوط شرارت باری از فلسفه و روانشناسی! اثری از اروین یالوم! اگه مغزتون دلش سان شاین میخواد بهش تعارف کنید...

پ.ن4: برای دوست داشتن دیگه خیلی پیر شدم! از من گذشته روبروی یکی بشینم چِش خمار کنم، زبون بریزم، دلبری کنم! شاید واسه سینه قبرستونم یکمی جوون باشم ولی الآن درست وقته اونه که بساط چای و زنبیل کلوچه های خوونگیمو بردارم و برم پیک نیک! تکی! بشینم زیر یه درخت سالخورده ی جوونور زده! و به این فکر کنم که حالا چی تو چنته دارم! مُرده شورِ آینده ای رو ببرم که معلوم نیست قراره چه غلطی بکنم توش!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:34 توسط آنوسیا |


Part 1

دوشنبه هفته ی پیشه! شبه، نه! نصفه شبه! حول و حوش ساعت 2-1

همه وسایلمو گذاشتم که صُب باز موقع رفتن هول نشم دستم به پام بگه گُه نخور! به عکسام نگاه میکنم، با اینکه سبکش 3*4 اِ، ولی خدایی توپ افتاده! تو توهم عکسمو روی مدرک حقوق ام پانچ شده میبینم! مث خَر دارم کیفور میشم که یه دفه همه چی به گند کشیده میشه! نمیدونم چی میشه! فقط میشه! دانشگاه منتفی... انگار قرار بوده دقیقه ی 90 به توپ بسته شم من! به دلیل یک سری اتفاقات معلوم و نامعلوم! چی بگم؟ 1سریا خیلی ناراحت میشن از نرفتنم، 1 سریا خیلی خوشحال میشن از نرفتنم! و 1 نفر هست که هنوز نفهمیدم خوشال شد یا ناراحت!!

Part 2

حال و حوصله ی هیچ چیزو هیچ کس رو ندارم! گوشیا میرن رو حالت off line! خودم قاطی باقالیا! حسّ هیچی نی! فقط دلم دود میخواد! فعلاً اونم را نداره! صُب،ظُر،شب، فنجون فنجون قهوه زهرّماری! بی ریخت بودیم، بیشتر از ریخت افتادیم! رفیق بامعرفتاموم همه دل ناگِرون! یکیش با ازین عروسک شیطون قرمز دُم نیزه ایا و یه عالمه شوکّولات شیرینی میاد ملاقاتیم! قلیونم میاره برام! تا خود ِ صُب ک/ون به ک/ون دود میدم بیرون! اون از هوش میره، من خیلی وقته از هوش رفتم، ولی از رو ،نه! این زندگی دیگه هرجوری که خواسته به ما آلت زده دیگه!

Part 3

کلّهم بی خیال ِ درس شدم! دیگه نه فکر میکنم بهش، نه قصد دارم یه سال دیگه خودمو جِر بدم! یاد هرچی کتاب و جزوه و کنکور میوفتم مستراح واجب میشم! دارم به این فکر میکنم که با همون مدرک ِ زاغارت ِ نرم افزار یه کاری پیدا کنم حداقل انگل نباشم! دارم فکر میکنم کلاً فکر درس نباشم! 90 شروع میشه! منم که خوره! صدا Tv میره به عرش اعلا! مامانه 4 تا فُش به من و باباهه و عادل میده میره لالا! عادل میگه تو مسابقه ی نظرسنجی ما شرکت کنید!(جایزه شو بعداً میگم!) سوال مسابقه اینه:

"  به نظر شما علت ناکامی پرسپولیس در شروع فصل جدید کدام عامل است؟ "

1- بازیکنان               2- سرمربی                3- مدیر عامل

از رو غرض ورزی شخصی گزینه ی 1 رو انتخاب میکنم و sms میکنم!!! به آمار  sms ها نگاه میکنم، بالای 387 هزارتاس! احتمالاً تعداد برنده های خوشبخت دو رقمی نخواهد شد! دیگه حال ندارم، میرم تو اتاقم، 1ساعت بعد sms میاد برام! " نظر شما گزینه 1" برای اطلاعات بیشتر با شماره.... تماس حاصل فرمائید! یعنی اینکه ما برنده شدیم! میدونید جایزه چی بود؟ اسپانسر این هفته ی برنامه شون " موسسه علوی" بود! یکی از قویترین موسسات کنکور فعلی! و جوایزش کتابای کنکور بود! به جان ِ خودم! دیگه رسماً دارم کسخل میشم ازین چیزای عجیب غریب! یعنی باز درس بخونم؟

Part 4

اینروزا تو مترو بدجور حال میدن به آدم! خیلی عجله داشتم، با کله رفتم تو واگن آقایان ِ محترم! نمیدونم الآن پدر ِ بچه م کیه! ایستگاه بعدی به صورت ِ تلو تلو خوران چپیدم تو واگن بانوان! دستمو از میله کناریه گرفتم، دیدم یکی بدجور دستشو کشیدم رو دستم! فک کردم تازه ازون ور اومدم بیرون توهمم هنوز! 3 سوت بعد چسبید از پشت بهم! فهمیدم ای دل غافل! این بنده خدا هم لز تشریف داره! برگشتم عقب یه جور نیگا کرد! گفتم جون ِ مادرت تو دیگه انقد نمال به ما، من اندازه کوپونم اُرگاسم شدم کوپه کناریه! گفت خفه شور بیشووووووووور! گفتم جون! گفت آشغال! به من!! بعدم پیاده شد! تا موقع رسیدن به مقصد دیگه کسی نمالوند!!!

Part 5

نگاه می کنه! دقیقاً تو مردمک ِ چِشم! میگه چرا این شکلی شدی؟ راستشو بگو شیطون! چشات یه مُدلی شده! ازون کار بدا میکنی؟

- چی؟ دود مود؟ نه به جان خودم! روزه گرفتم این شکلی شدم!

برو! خر خودتی! تو رو چه به روزه آخه بچه پُررو! 11 ماه سال عوضی ای 1 ماه آدم میشی؟ بخوره تو سرت ترسو! کارات از اعتقاد نیست، از ترس ِ! فُرم چشاتم مال روزه نیست، مشکل جنسی داری!!!

- مرسی! حالا یه ذره دلبری کن! دلبری کرد! ولی من دلم...

Part 6

پاهای تاول زده/ بیمارستان اعصاب و روان ِ روزبه/ میدون ونک/ اداره کاریابی/ قلیون هلو بعدشم آلبالو/ دلبر/ خود بی پولی/ فیلم ِ بی پولی/ redbull/ جوجه کباب و کوبیده/ برج خورشید/ کافی نت مخوف میدون انقلاب/ مزاحم تلفنی شهرستانی/ لب/ چشم/ دست/ چایی نبات/ فری/ اسکناس کوبا/ عاااااااااااااااااااااااااااشقتم/ کلوچه و شکلات/ شناسنامه/ آشغال/  بای بای/ تو ام....

دارم به گ/ا میرم! از هر طرفی که فکرشو کنید!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:41 توسط آنوسیا |


میشینم فکر میکنم! ( آره! منم فکر میکنم) دو دو تا 4 تا میکنم، چرتکه میندازم، دست راستمو میذارم زیر چونه م، کُره ی چشمامو به سمت شمال غربی اتاقم میدوزم، کلّمو میخارونم! (خارشم خودت داری! دو دیقه دهن ِ منو باز نکن جون هر کی دوس داری! )آقا هر جور فک میکنم این گند درست نمیشه! خلاصه آخرش به این نتیجه میرسم که فکر کردن اصلاً فایده ای نداره! میزنم بر تُ/خم بی عاری! همین! پ.ن1: وقتی قراره روح ِ آدم آخر سر گ/ائیده شه،همون بهتر که از اول این اتفاق بیفته! پ.ن2: خودمم فهمیدم پست مزخرفی بود، ولی الکی نبود! حاصل ساعتها غور و تفحص من بود! به جان ِ خودم! پ.ن3: قدیما میومدم در مورد قانون ِ جاذبه و کائنات و انرژیای مثبت اینجا زر زر اضافه میکردم! خواستم رسماً بابت تلاوت اون شعرا ازتون عذر خواهی کنم و بگم که اگه قرار باشه یه سری ریدن هایی رو روان ِ آدم انجام بگیری فکر کردن به تفکرات طلایی تنها غلط اضافه ایه که ما میکنیم! پ.ن4: نه اینکه بگم تازه فهمیدم، ولی تازگیا بهم ثابت شده که جزو 5 نفر ِ اول فهرست تخم شانس ترین آدمای زمینم! پ.ن5: بعد از 3-4 شب off بودن خطوط و خارج از دسترس بودن، به این نتیجه رسیدم که نه بابا! اینجوریام که میگن نیست! حالا بهترم... پ.ن6: " خاموش ترین کلام هایند که طوفان میزایند، اندیشه هایی که با گام کبوتر می آیند، جهان را رهبری میکنند! " نیچه پ.ن7: به زودی همه از دست عنصری به نام ِ من راحت میشند، اینم یه مژده! مشترک مورد نظر در راستای بلاهایی که سرش میاد قراره رسماً یه برنامه تفریحی واسه رفتن به همون جایی که همه میدونن داشته باشه! پ.ن8: افسوس! میخواستیم از مسافران ِ کهکشان راه شیری باشیم، از ...کِشان راه ...یری شدیم! پ.ن9: یعنی دیشب تا خود ِ سحر ک/ون به ک/ون دود دادیم بیرون! دل و روده م به گُه کشیده شد! بر رفیق ِ بد.................دمش گرم! خیلی باحاله رفیقم! پ.ن10: حالا که دیگر، اتفاقها هیچ کدامشان قشنگ نیست، تو حادثه باش! من با دست ِ نسیم سازگاری ندارم، طوفان شو! لابلای موهای من بپیچ! پریشانم کن، آنقدر که به روی صورت آرامش تُف بیندازم! آنقدر که دیوانه شوم، روی گونه هایت ناخن بکشم، تمام پوستت را خراش بدهم، فریاد بکشم، و تو تنها... لبهایت را روی لبهایم بگذاری، و مرا به خواب عجیب و چند هزار ساله ای ببری که در آن، جز تو، هیچ رویای دیگری نداشته باشم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 1:47 توسط آنوسیا |